
هنگامي که در غروب چشمانم رد پايي از غصه ها پيدا بود و درنگاه هميشه غمگينم هاله اي از سکوت
در آن هنگام گه در فضاي غريب سينه ام ماتم لحظات بر پا بود زماني که در حصار افسردگي هاي روحي مضطربانه ابعاد زندگي را مي جستم در آن نوبت که جوانه سبز اميد در بهار زندگي ام تصوير گر خزاني زرد شد
زماني که در حجم خيس نگاهم جاي خالي تو را مي ديدم ودر گذر لحظاتم بي تو بودن را لمس مي کردم گرچه فرسنگها فاصله بين ما بود اما صداي صميمانه ومهربانت تسکين دردهايم شد
فکر مي کنم اي کاش مي شد از حريم سخت محيط گذشت وبه خورشيد رسيد اي کاش مي شد از نيلوفر آموخت که چگونه مي خزد بالا ميرود ودرميان جنگلي از مه زندگي مي کند ونه غم مي شناسد ونه غمگيني نيلوفر هميشه اسير تاريکي است وبلند قامتي سپيدارها گاه با همتي که دارد سفر مي کند بر تارک سپيدارها واز آنجا سر مي سايد بر شانه هاي طلايي خورشيد پس اي کاش مي شد من وتو با هم در يک پيله بنام زندگي دور يکديگر مي تنيديم وثمره زندگي ونخ ابريشم را با حريري طلايي مي بافتيم


يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند يك اسكناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد :
چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟
دست هم حاضران بالا رفت . سخنران گفت : بسيار خوب ، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخوام كاري بكنم .
سپس در برابر نگاه هاي متعجب ديگران اسكناس را مچاله كرد و باز پرسيد :
چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داسته باشد ؟
و باز دستهاي همه حاضران همه بالا رفت. اين بار مرد اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن
را روي زمين كشيد . بعد اسكناس را برداشت و پرسيد :
چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟
و باز دست همه بالا رفت . سخنران گفت : با اين همه بلاهايي كه من بر سر اين اسكناس آوردم از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و شما خواهان آن هستيد
و ادامه داد : در زندگي واقعي هم همين طور است . ما در بسياري موارد تصميماتي كه ميگيريم و يا با مشكلاتي كه رو به رو ميشويم ، خم ميشيم ، مچاله ميشم
و لگد مال ميشيم و احساس ميكنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم ، ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اينكه چه بلايي سرمون اومده ، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم
و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند ، آدم پر ارزشي هستيم .
معشوق من حرفم با دل توست . اگر خدايي نكرده تو را لگد مال هم كنند ، اگر خدايي نكرده تو را به زمين هم بيندازند
هيچ وقت از ارزشي كه در قلب من داري كم نخواهد شد و من هنوز خواهان تو هستم
يك سخنران معروف در مجلسي كه دويست نفر در آن حضور داشتند يك اسكناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد :
چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟
دست هم حاضران بالا رفت . سخنران گفت : بسيار خوب ، من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخوام كاري بكنم .
سپس در برابر نگاه هاي متعجب ديگران اسكناس را مچاله كرد و باز پرسيد :
چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داسته باشد ؟
و باز دستهاي همه حاضران همه بالا رفت. اين بار مرد اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن
را روي زمين كشيد . بعد اسكناس را برداشت و پرسيد :
چه كسي هنوز مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟
و باز دست همه بالا رفت . سخنران گفت : با اين همه بلاهايي كه من بر سر اين اسكناس آوردم از ارزش اسكناس چيزي كم نشد و شما خواهان آن هستيد
و ادامه داد : در زندگي واقعي هم همين طور است . ما در بسياري موارد تصميماتي كه ميگيريم و يا با مشكلاتي كه رو به رو ميشويم ، خم ميشيم ، مچاله ميشم
و لگد مال ميشيم و احساس ميكنيم كه ديگر پشيزي ارزش نداريم ، ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اينكه چه بلايي سرمون اومده ، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم
و هنوز هم براي افرادي كه دوستمان دارند ، آدم پر ارزشي هستيم .
معشوق من حرفم با دل توست . اگر خدايي نكرده تو را لگد مال هم كنند ، اگر خدايي نكرده تو را به زمين هم بيندازند
هيچ وقت از ارزشي كه در قلب من داري كم نخواهد شد و من هنوز خواهان تو هستم

عیدتون مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

شبي كه بغض عشق تمام وجودم را مي فشرد و از بي همدمي دلم خراب شده بود به آسمان پناه بردم يك دفعه چشمم به ستاره اي افتاد كه جور ديگري به من چشمك زد و احساس كردم مثل بقيه نيست پس او را به خانه ي زخم خورده ي دلم با تمام وجود دعوت كردم و ستاره درخشيد تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پس از آن من هر روز آرزوي رسيدن شب را مي كردم به عشق ديدن آن ستاره حتي روزهاي من هم رنگ شب گرفته بودند عاشق شب و متنفر از روز شدم شبي كه مثل هر شب براي ديدن ستاره بي قرار بودم هر چه نشستم نيامد نيمه شب بود و همه ي ستاره ها بودند جز ستاره ي من براي يك دم قلبم ايستاد و از ترس آنكه او را از دست داده باشم چشمهايم را بستم ناگهان صداي رعد و برق مرا به خود آورد چشمهايم را باز كردم با ديدن گريه ي آسمان طاقت نياوردم بغض گلويم را فشرد فرياد زدم دلم شكست گريه كردم شب بعد دوباره رفتم ولي اين بارهم نه از ستاره خبري بود نه گريه ي آسمان فهميدم اشك آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود براي هميشه آسمان كه مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنش عادت كرد اما من هنوز كه هنوز است شبها براي ديدن ستاره ام همان ستاره ي بي معرفت زير آسمان جلوي نگاه تمسخر آميز ستارگان ديگر به خود براي آمدنش اميد مي دهم و ميدانم هيچ گاه به رفتنش عادت نمي كنم و نگاهم بعد از او به هيچ ستاره اي خيره نمي شود.
ا ین متن رو از وبلاگ مهشید گرفتم
من اگر زندگی را دوست داشتم هیچ گاه هنگام تولد گریه نمی کردم


خواب دیدم که با خدا در ساحل زندگی قدم میزنم. خداوند در همه حال همراه من بود روی ماسه ها
دو جای پا قرار داشت. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.
روزگار سپری شد و من وقتی به پشت سرم نگاه کردم یک جای پا دیدم و آن مربوط به روزهای ناخوشی من
بود و هنگام مشکلات که سخت به خدا احتیاج داشتم. از این بابت دلگیر شدم و به خدا گفتم: پروردگارا!!!
تو که لحظه ای تنهایم نمی گذاشتی پس چرا در هنگام سختی ها که به وجودت نیاز داشتم ترکم کردی؟؟؟
خداوند لبخند زد و گفت: من در همه حال کنارت هستم حتی در هنگام مصیبت ها.... وقتی که تو روی ماسه
ها تنها یک جای پا میدی...آن رد پا متعلق به من بود...چون تو در آن لحظه در آغوش من بودی!!!

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت.
کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود .
کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست . فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند.
وکلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت: سیاه ، چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنینی . زیبایی ات را بنویس و اگر تو نباشی، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن .
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان ، این منم که دوستت دارم ؛ سیاهی ات را و خواندنت را .
و کلاغ خواند . این بار اما عاشقانه ترین آوازش را .
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .


هميشه برای کسی بخند که می دونی به خاطر تو شاد ميشه
واسه کسی گريه کن که می دونی وقتی غصه داری و اشک
می ريزی برات اشک می ريزه.برای کسی غمگين باش که
در غمت شريکه عاشق کسی باش که دوستت بداره


ساعت ۳ شب بود ! که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد....پشت خط مادرش بود....پسر با عصبانیت گفت....چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی مادر گفت ۲۵ سال قبل تو مرا از خواب بیدار کردی.....خواستم بگویم ...تولدت مبارک.....پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته ای یافت.....ولی مادر دیگر در این دنیا نبود
