تبليغاتX
سلطان غم
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

 

ثانیه ها !
صبر کنید ، من هم می آیم !

تشنه ام ،
جرعه ای !
روی دیوار نوشته بود :
محبت ، واژه ای چون کیمیا مجهول !

تمام روز را در آئینه گریه میکردم.
بهار ، پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود .

سخن از سرما ست ،
سخن از دل زمستانی من است ،
سخن از شب است و پنجره های بسته ،
سخن از  ظلمت غم در امشب و شبهای دگر .

من از کجا میآیم
که اینچنین به بوی شب آغشته ام ؟
من از نهایت شب
حرف میزنم ،

از نهایت تاریکی .
اگر به خانهء من آمدی ،
برای من ای مهربان ، چراغ بیاور
.

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد  ،
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است.

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
زمستان است !

من سردم است ،
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد .

من راز فصلها را می دانم .
پشت سر پاییز ،
پیش رو زمستان ،
بهاری نیست !
چقدر آفتاب زمستان تنبل است

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 10:14  توسط نازی جون  | 

مريم    تركم نكن

اگرچه چشم تو هم آن چنان شرابی نیست
ببخش چشم خمار مرا که آبی نیست!

نفس کشیدم و گل های خانه پژمردند
هوای سینه ی دلمرده آفتابی نیست

نقاب کندم و در خویشتن نظر کردم
که هیچ آینه ای مثل بی نقابی نیست

همیشه...عشق...شبیه حباب می ماند
اگر بجویی هست و اگر بیابی نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 20:47  توسط نازی جون  | 

آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته است

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 9:34  توسط نازی جون  | 

 

تو هيچ مي دانستي از سكوت هم مي شود الهام گرفت؟
      
و پرواز هميشه هم رهايي بخش نيست؟
             كه بايد ساعت ها فقط بنشست تا رهايي آموخت؟

آري آزادي هميشه رهايي بخش نيست

اسارت را بياموز آن زمان كه در اوج تمنايي!
   
بياموز زيبايي هم صحبتي با ديوار را
        
همدلي با سايه را
بياموز كه آفتاب هميشه هم نويد بخش نيست
     بياموز تا نو شوي

از نو بيافريني

از بند واژه ها به در آيي

وجهاني دگر آفريني
بياموز كه ديگر اميد حرفي براي گفتن ندارد
   بياموز تغيير را
          تحول را
اما از بن و ريشه تغيير ده
!

بياموز كه زلالي را نه فقط در آب هاي زلال
     بلکه در گل آلودي مرداب ها هم مي تواني بيابي
             بياموز كه وفا هميشه هم وفا نمي آموزد
از بي وفايي وفا بياموز!
   از بي ثمري ثمر
        از خشم مهرباني
             از نفرت عشق
                   از مرگ زندگي
بياموز كه آموختن مرز ندارد
و بي مرزي آموزش رايگان طبيعت است

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:30  توسط نازی جون  | 

گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود

 

خنده ی تلخ آدما همیشه از دل خوشی نیست...!!! گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست گاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره

 

     

 

اینم وبلاگه بهترین  دوست

www.mahshid-19.blogfa.com

 

           

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:14  توسط نازی جون  | 

زندگي را دوست دارم به شرط آن که: (ز)آن زندان نباشد (ن)آن ندامت نباشد (د)آن در ماندگي نباشد (گ) آن گورستان نباشد (ي)آن ياس نباشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:13  توسط نازی جون  |