تبليغاتX
سلطان غم
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

همه هست آرزویم

 

 

خواب دیدم که با خدا در ساحل زندگی قدم میزنم. خداوند در همه حال همراه من بود روی ماسه ها

دو جای پا قرار داشت. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.


روزگار سپری شد و من وقتی به پشت سرم نگاه کردم یک جای پا دیدم و آن مربوط به روزهای ناخوشی من

بود و هنگام مشکلات که سخت به خدا احتیاج داشتم. از این بابت دلگیر شدم و به خدا گفتم: پروردگارا!!!

تو که لحظه ای تنهایم نمی گذاشتی پس چرا در هنگام سختی ها که به وجودت نیاز داشتم ترکم کردی؟؟؟

 

خداوند لبخند زد و گفت: من در همه حال کنارت هستم حتی در هنگام مصیبت ها.... وقتی که تو روی ماسه

ها تنها یک جای پا میدی...آن رد پا متعلق به من بود...چون تو در آن لحظه در آغوش من بودی!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 23:34  توسط نازی جون  | 

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت.

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود .

کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست . فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند.

وکلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت: سیاه ، چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنینی . زیبایی ات را بنویس و اگر تو نباشی، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن .

و کلاغ باز خاموش بود.

 

خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان ، این منم که دوستت دارم ؛ سیاهی ات را  و خواندنت را .

و کلاغ خواند . این بار اما عاشقانه ترین آوازش را .

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 14:9  توسط نازی جون  | 

هميشه برای کسی بخند که می دونی به خاطر تو شاد ميشه

واسه کسی گريه کن  که می دونی وقتی غصه داری و اشک

می ريزی  برات اشک می ريزه.برای کسی غمگين باش که

در غمت شريکه عاشق کسی باش که دوستت بداره

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 11:50  توسط نازی جون  | 

 

ساعت ۳ شب بود ! که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد....پشت خط مادرش بود....پسر با عصبانیت  گفت....چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی مادر گفت ۲۵   سال قبل تو مرا از خواب  بیدار کردی.....خواستم بگویم ...تولدت  مبارک.....پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود   تا صبح خوابش  نبرد....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن  با شمع نیمه سوخته ای یافت.....ولی مادر دیگر در این دنیا نبود  

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 20:55  توسط نازی جون  |