تبليغاتX
سلطان غم - ...
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

همه هست آرزویم

 

 

خواب دیدم که با خدا در ساحل زندگی قدم میزنم. خداوند در همه حال همراه من بود روی ماسه ها

دو جای پا قرار داشت. یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.


روزگار سپری شد و من وقتی به پشت سرم نگاه کردم یک جای پا دیدم و آن مربوط به روزهای ناخوشی من

بود و هنگام مشکلات که سخت به خدا احتیاج داشتم. از این بابت دلگیر شدم و به خدا گفتم: پروردگارا!!!

تو که لحظه ای تنهایم نمی گذاشتی پس چرا در هنگام سختی ها که به وجودت نیاز داشتم ترکم کردی؟؟؟

 

خداوند لبخند زد و گفت: من در همه حال کنارت هستم حتی در هنگام مصیبت ها.... وقتی که تو روی ماسه

ها تنها یک جای پا میدی...آن رد پا متعلق به من بود...چون تو در آن لحظه در آغوش من بودی!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 23:34  توسط نازی جون  |