تبليغاتX
سلطان غم - ...
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

همچون گلهایی که از دست من همانند رویایی شیرین ناپدید می شوند ای دل من

  که بهشتی بودی اکنون جز ویرانه یی نیستی.

 

روزي از من پرسيد بزرگترين آرزوي تو چيست :گفتم تحقق يافتن آرزوي تو.

افسوس ندانستم آرزوي او جدايي از من است.

   این رو برای تمام نامردهای زندگیم نوشتم.

من اگر زندگی را دوست داشتم هیچ گاه هنگام تولد گریه نمی کردم

 

عاشقی جرم قشنگی است

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:0  توسط نازی جون  |