تبليغاتX
سلطان غم -
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

زندگي رو دوست دارم با تمام بد بياريش عاشقي رو دوست دارم با تمام بي قراريش من ميخوام اشكو بفهمم وقتي از چشمهام ميريزه تنهايي گر چه كشنده ست واسه من خيلي عزيزه تو كتاب نوشته عاشق خيلي تنها خيلي خسته ست جاي بارون بهاري روي چترهاي شكسته ست اما من ميگم يه عاشق همه دنيا رو داره همه چترها رو بايد بست وقتي آسمون ميباره نون عشقو ميخورم منت نونوا ندارم سينه سوخته عاشقم با كسي دعوا ندارم
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 15:43  توسط نازی جون  |