
هنگامي که در غروب چشمانم رد پايي از غصه ها پيدا بود و درنگاه هميشه غمگينم هاله اي از سکوت
در آن هنگام گه در فضاي غريب سينه ام ماتم لحظات بر پا بود زماني که در حصار افسردگي هاي روحي مضطربانه ابعاد زندگي را مي جستم در آن نوبت که جوانه سبز اميد در بهار زندگي ام تصوير گر خزاني زرد شد
زماني که در حجم خيس نگاهم جاي خالي تو را مي ديدم ودر گذر لحظاتم بي تو بودن را لمس مي کردم گرچه فرسنگها فاصله بين ما بود اما صداي صميمانه ومهربانت تسکين دردهايم شد
فکر مي کنم اي کاش مي شد از حريم سخت محيط گذشت وبه خورشيد رسيد اي کاش مي شد از نيلوفر آموخت که چگونه مي خزد بالا ميرود ودرميان جنگلي از مه زندگي مي کند ونه غم مي شناسد ونه غمگيني نيلوفر هميشه اسير تاريکي است وبلند قامتي سپيدارها گاه با همتي که دارد سفر مي کند بر تارک سپيدارها واز آنجا سر مي سايد بر شانه هاي طلايي خورشيد پس اي کاش مي شد من وتو با هم در يک پيله بنام زندگي دور يکديگر مي تنيديم وثمره زندگي ونخ ابريشم را با حريري طلايي مي بافتيم