تبليغاتX
سلطان غم - ...
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه

 

ساعت ۳ شب بود ! که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد....پشت خط مادرش بود....پسر با عصبانیت  گفت....چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی مادر گفت ۲۵   سال قبل تو مرا از خواب  بیدار کردی.....خواستم بگویم ...تولدت  مبارک.....پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود   تا صبح خوابش  نبرد....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن  با شمع نیمه سوخته ای یافت.....ولی مادر دیگر در این دنیا نبود  

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 20:55  توسط نازی جون  |